دارم نگاهش میکنم. روی اولین پله نشسته. دارد ناخن انگشت وسط دست چپش را میجود. دارم نگاهش میکنم. آسیمگی از نگاهش میریزد. منتظر است به طرفش بروم. اما من قدم از قدم برنمیدارم. دارم نگاهش میکنم. میآیند. جلویش میایستند. دستهایش را نگاه میکنند. دارم نگاهش میکنم. میبرندش به نمیدانم کجا. دارم نگاهش میکنم.
نمایش پستها با برچسب داستان. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب داستان. نمایش همه پستها
۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه
۱۳۸۷ آبان ۱۷, جمعه
پیرمرد
پنجره را که باز می کردی می دیدی اش که نشسته رو صندلی لهستانی رنگ و رو رفته ای که موقع اشغال ایران از یک سرباز روس گرفته بود. هشتاد و پنج را داشت بی حرف. آن طرف خیابان بود. سیگار می فروخت. البته گاز فندک هم پر می کرد. می گفت جوان که بودم مارکسیسم را دوره کردم. به درد نمی خورد. اقتصاد آزاد و سرمایه داری و این حرف ها بهتره! از افلاطون خوشش می آمد و از مدینه فاضله اش. هر وقت می گفتم آن هم می شد جامعه بسته و خفه ای مثل همین ها که می گویی بدند، می گفت نه، آن یک چیز دیگر بود.
کسی را نداشت. از وقتی دیده بودمش همین جا روی همین صندلی، کنار خیابان، روبروی خانه ما، تابستان و زمستان، سیگار می فروخت. البته گاز فندک هم پر می کرد. شب که می شد می رفت توی دکه ای که روزهـا بلیط اتوبوس می فروخت، می خوابید. دکـه دقـیقا همـان جـاییست که روزها سـیگار می فروخت. کلیدش را داشت.
امروز صبح که بیدار شدم از پنجره بیرون را نگاه کردم. هر روز این کار را می کنم. دیدم پیر مرد که هر روز کله سحر بساطش را پهن می کرد دیر کرده. بیرون که می رفتم دیدم مردم جمع شده اند دور دکه ای که بلیط اتوبوس می فروشد. نزدیک که رفتم، دیدم جنازه پیر مرد را که مرده بود دارند بیـرون می آورند. هیچ حسی نداشتم. مرده بود. مارکسیسم را دوره کرده بود و بالاخره اقتصاد آزاد را تجربه کرده بود.
پیرمـرد دیگر از امروز سیگار نمی فروشد. دیگر گاز فندک هم پر نمی کند. نمی دانم می خواهند لوازم و سیگارهایش را چه کنند.
کسی را نداشت. از وقتی دیده بودمش همین جا روی همین صندلی، کنار خیابان، روبروی خانه ما، تابستان و زمستان، سیگار می فروخت. البته گاز فندک هم پر می کرد. شب که می شد می رفت توی دکه ای که روزهـا بلیط اتوبوس می فروخت، می خوابید. دکـه دقـیقا همـان جـاییست که روزها سـیگار می فروخت. کلیدش را داشت.
امروز صبح که بیدار شدم از پنجره بیرون را نگاه کردم. هر روز این کار را می کنم. دیدم پیر مرد که هر روز کله سحر بساطش را پهن می کرد دیر کرده. بیرون که می رفتم دیدم مردم جمع شده اند دور دکه ای که بلیط اتوبوس می فروشد. نزدیک که رفتم، دیدم جنازه پیر مرد را که مرده بود دارند بیـرون می آورند. هیچ حسی نداشتم. مرده بود. مارکسیسم را دوره کرده بود و بالاخره اقتصاد آزاد را تجربه کرده بود.
پیرمـرد دیگر از امروز سیگار نمی فروشد. دیگر گاز فندک هم پر نمی کند. نمی دانم می خواهند لوازم و سیگارهایش را چه کنند.
اشتراک در:
پستها (Atom)

