‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر دیگران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر دیگران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

اشارتی (احمد شاملو)

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
-آزادی!

ما نگفتیم
تو تصویرش کن!

-----------------
به ایران درودی (نقاش)

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

محکمه (یغما گلروئی)

شاکی روزگار منم، تموم این شهر متهم
یه حادثه چند ساعته با من می‌آد قدم قدم
زخما دهن وا می‌کنن، وقتی دل از دشنه پره
دست من‌و بگیر که پام رو خون عشقم می‌سره
بگو که از کدوم طرف می‌شه به آرامش رسید
وقتی تو چشم هر کسی برق فریب‌و می‌شه دید
راه ضیافت‌و به من دستای کی نشون می‌ده
وقتی که حتی گل سرخ این روزا بوی خون می‌ده
وقتی زندگی با چاقو قسمت می‌شه
وقتی رفاقتا خیانت می‌شه
محکمه‌تو تو خیابون بر پا کن
وقتی که عشق همرنگ نفرت می‌شه
تمرین مرگ می‌کنم تو گود این پیاده‌رو
یه چیزی انگار گم شده توی نگاه من و تو
دارم به داشتن یه زخم تو سینه عادت می‌کنم
دارم شبام‌و با تن یه مرده قسمت می‌کنم

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

سون (رسول یونان)

گويده دايانا بيلمز
آتيلميش قورشون
جئيران آز سونرا اوله جك
آز سونرا
بيته جك بير ناغيل
بيته جك بير رويا
بيته جك بو شيعر!

ترجمه (احمد پوری):

پایان

گلوله ای که شلیک شده
نمی تواند در فضا متوقف شود
کمی بعد
آهو می میرد
کمی بعد
یک قصه
یک رویا به پایان می رسد
و تمام می شود این شعر

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

تو (بیژن نجدی)

آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را
اگر که می بارد
بر چتر آبی تو
و چون تو نماز می خوانی
من، خداپرست شده ام

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

ارغوان (هوشنگ ابتهاج)

ارغوان
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی است هوا؟
یا گرفته است هنوز؟

من درین گوشه که از دنیا بیرون است،
آسمانی به سرم نیست،
از بهاران خبرم نیست،
آنچه می بینم دیوار است
آه، این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می‌ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی است

هرچه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده،
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده،
یاد رنگینی در خاطر من گریه می‌انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است؟
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می‌افزاید

ارغوان
پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی برین دره غم می‌گذرند؟

ارغوان
خوشه خون
بامدادان که کبوترها
برلب پنجره باز سحر غلغه می‌آغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر،
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند

ارغوان
بیرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

... (ایرج جنتی عطایی)

تو به خود نگاه می‌کنی
آینه سیاه می‌کنی
پرده بر ترانه می‌کشی
پنجره تباه می‌کنی

من ستاره آه می‌کشم
دست روی ماه می‌کشم
نوازش نسیم می‌کنم
روی شب نگاه می‌کشم

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

می‌توانی؟ (قیصر امین‌پور)

من
سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می‌توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

حواست هست؟ (سعید عقیقی)

وقتی حواست نیست زیباترینی.
وقتی حواست هست فقط زیبایی.
حالا حواست هست!؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

خواب‌های من (مهدی اخوان ثالث)

(برای پ.)

اما نمی‌دانی چه شب‌هایی سحر کردم
بی آن که یک دم مهربان باشند با هم پلک‌های من
در خلوت خواب گوارایی
و آن گاه گه شب‌ها که خوابم برد
هرگز نشد کاید به سویم
هاله‌ای،
یا نیم تاجی گل
از روشنا گلگشت رویایی
در خواب‌های من

۱۳۸۷ دی ۹, دوشنبه

بت (احمد شاملو)

اما نه خدا و نه شیطان
سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگرانش می‌پرستیدند
بتی که دیگرانش می‌پرستیدند...

۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه

مرده زنده (آزاده طاهایی)

آدم‌ها می‌آیند
زندگی می‌کنند
می‌میرند
و می‌روند
اما
فاجعه زندگی تو
آن هنگام آغاز می‌شود
که آدمی می‌میرد
اما
نمی‌رود
می‌ماند
و نبودنش در بودن تو
چنان ته‌نشین می‌شود
که تو می‌میری در حالی که زنده‌ای
و او زنده می‌شود در حالی که مرده است...

۱۳۸۷ آبان ۱۶, پنجشنبه

آخرِ بازی (احمد شاملو)

تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای

۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

میعاد در لجن (نصرت رحمانی)

رقصید
پر زد، رمید
از لب انگشت او پرید
[سکه]
گفتم: خط
*
پروانه مسین
پرواز کرد
چرخید، چرخید
پرپرزنان چکید؛ کف جوی پر لجن.
*
تابید، سوخت فضا را نگاه ها
بر هم رسید
در هم خزید
در سینه عشق های سوخته فریاد کشید،
- ای یاس، ای امید!
*
آسیمه سر به سوی «سکه» تاختیم
از مرز هست و نیست
تا جوی پر لجن
با هم شتافتیم
آنگه نگاه را به تن سکه بافتیم.
*
پروانه مسین
آئینه وار، برپا نشسته بود در پهنه لجن!
و هر دو روی آن
خط بود
خطی به سوی پوچ، خطی به مرز هیچ
*
اندوه لرد بست
در قلبواره اش
و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:
- پس ... نقش شیر؟
روئید اشک
خاموش گشت، خاموش
*
گفتم:
- کنام شیر لجنزار، نیست!
خط است و خال
گذرگاه کرم ها
اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستی ست.
*
از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونابه ریختیم.

۱۳۸۷ مرداد ۲۵, جمعه

یک (محمد مختاری)

آنها کجایند که می آمدند و می رفتند.
افسانه خیابان می شدند.
خانه ها را بر می افروختند.
خاک را متبرک می کردند؟
راه درازی انگار طی شده است.
این قصه، کودکان بسیاری را شاید به خواب برده باشد.
من بوی خاک را
می شنوم که در پی گرمای ماست.
قصه همیشه از دل شب آغاز می شده است.